HOME     KABULZAMIN      PHOTO      GUESTBOOK     COTACT

مـــادر تــــو فرشتـــه ای

ترا دیشب

ترا ديشب ميان بستري از نور مي ديدم
ترا در خوب شيرينم
دوباره دركنار خويش مي ديدم ،
در آن رويا ،
در آن نياي رنگين گذاشته ها
در آن تصوير شيرين زمان خرد سالي ها
ترا هم چون درختي پرشكوفه
سايه كشته
ترا هم چون گذشته با دو دستي
شاد و مسحور نواز شگر
ترا مادر ، همين ديشب
درون خواب مي ديدم ...
دوباره مست و مسرور، ز دنيايي بي خبر بودم
دوباره غرق عشق پاك تو ،
در دانه و شيرين زبان بودم ،
سكوت خانه ي گرم و پر از عطر و صفاي ما
هميشه مي شكست در هم 
زآواز قشنگ زندگي سازت
نو دل واپس فرداي من بودي
مرا با آن نواي گرم ديرينت
صدا كردي ... صدا كردي ...
مرا در عالم رويا
تو گويي خود صدا كردي ...
مرا با آن صداي آشناي پاك و رويايي
به ناگه از درون خواب شيرينم
بدر كردي
مرا مادر
چرا از خود جدا كردي ؟
چرا از خود جدا كردي ؟
زپند و قصه هاي عبرت آموزت ،
و از آواي پر زنگ و طنين خنده ها ي ما
به نر مي
گيسوان ساده خوش بخت من را
شانه مي كردي ...
به شادي ،
رگ ها ي ياس و گلبرگ اقاقي ها ي زيبا را ،
برايم ،
جامه مي كردي
در آن فصل همشيه آفتابي
در آن دران شاد بي خزان ،
به نرمي ،
كودكانه
بي خبر از ظلم و از جبر زمانه
در پرتو
گاه اين سو، گاه آن سو
مــــــي دويدم
                    و تو
با آن دو چشم مهربان آبي ات
    دل واپس فرداي من بودي
مرا با آن طنين خاص خود ،
با آن نواي گرم ديرينت ،
صدا كردي ... صدا كردي ...
مرا با آن صداي آشنا ي پاك و رويايي
به نا كه از دورن خواب شيرينم ،
بدر كردي ،
مرا مادر
چرا از خود جدا كردي ؟
چرا از خود جدا كردي ؟