|

HOME KABULZAMIN
PHOTO
GUESTBOOK
COTACT

داستانهای
عاشقانه

زیبای با هوش
گفته می
شود که شارلمان دختری داشت بنام (اما) که در
زیبائی گوی سبقت از دیگر دختران ربوده بود این
دختر علاقه وافری به فرا گرفتن زبان لاتین از خود
نشان میداد و پدرش نیز بیش آنکه مشکوک شود به
اینکه دخترش بیشتر از درس، خواهان معلم است،
خواسته او را عملی ساخت و معلم قصر را برایش آورد
که نامش (ابن هارت) بود. وی جوانی خوش اندام و
برازنده محسوب میشد که مدتها قبل دل به عشق دخترک
باخت و گاهگاه همدیگر را بطور مخفیانه دیده، بوسه
ای از لبان هم می چیدند و یا دستی بر سر و روی هم
می کشیدند و جز این کاری صورت نمیدادند ولی در
تمام مدتی که معلم مشغول تدریس شاگرد خود بود، یا
امپراطریس و یا خود شارلمان در تالار حضور می یافت
و آن فرصتی را هم که مترصدش بودند، دست نمیداد.
اما
آنچنانچه معروف است و میدانیم، خواستن توانستن
است. یک شب هارت در کتاب لاتین خود یاداشتی از
(اما) پیدا کرد که بدین مضمون بود: نصف شب دوبار
در اطاقم بزن تا در برویت بگشایم.
(ابن
هارت) نیمه شبان به خوابگاه خانمها رفت. سر و چهره
خود را پوشانیده بود تا کسی وی را نشناسد. از صحن
حویلی گذشت و از پله های خوابگاه بالا رفت و دق
الباب نمود. در بدون سر و صدا باز شد و آن مرد پا
بدرون نهاد در مجدداً بسته شد و در پس خود تمامی
لذائذ نخستین عشق جوانی را مستور داشت.
عشاق در
آغوش هم غنوده و بی خبر از دنیا و مافیها، عرش
کبریا را سیر میکردند تا آنکه نخستین شعاع شفق
دمیدن گرفت هر دو بیدار شدند و مرد جوان از بستر
برخاسته و با شتاب لباس بر تن کرد.
در بیرون
همه جا سفید شده بود زیرا شب هنگام برف سنگین
باریده و زمین را پوشانیده بود ( ابن هارت) با
حیرت و وحشت گفت: حال چه باید کرد؟ هرگاه از حیاط
عبور کنم، جای پا هایم مرا لو خواهد داد و تو خود
خوب میدانی که هیچکس حق ندارد تا بعد از گردش
بامدادی شارلمان در حیاط قصر، پا به بیرون بگذارد.
(اما)
گفت: پدرم بزودی بیدار خواهد شد. ولی برای فریب او
راه نکوئی در نظر دارم. بر خیز و بر پشت من سوار
شو. پا ها را دور گردنم بینداز تا بدین ترتیب ترا
تا خوابگاهت حمل کنم. بدین ترتیب تنها جای پای من
روی برف باقی خواهد ماند.
ابن هارت
گفت: ولی این کار دشواری است. آخر میدانی که من تا
چه اندازه سنگین هستم؟
(اما)
گفت: بعد از شب دوشین، کاملاً از وزن تو آگاهم.
حال تعجیل کن زیرا که وقت تنگ است. چند دقیقه بعد
هنگامیکه شارلمان برای هوا خوری پا به بیرون گذارد
، جای کفش های زنانه ای را روی برف دیده و با حیرت
رد آنها را تعقیب کرد، جای پاها از پله های
خوابگاه (اما) شروع شده، از صحن خوابگاه گذشته و
مقابل خوابگاه مربیان قصر توقف نموده، سپس از
مقابل تالار عظیم گذشته و مجدداً به جای نخست
بازگشته بود. جای پا ها کاملاً عمیق و واضح بود.
شارلمان
با خود گفت: (اما) دیگر بزرگ شده و معلوم می شود
که سنگین تر از آنست که من فکر میکردم، قد او باعث
اشتباه در تخمین وزنش میشود عجب، هیچ فکرنمی کردم
اینقدر سنگین وزن باشد و تمام زمستان هم متوجه این
امر نشد و نفهمید تا زمانی که برف زمین را
پوشانیده ، دخترش سنگین تر از وزنش با معشوق خود
از صحن خوابگاه عبور نموده بی آنکه جای پائی جز
جای پای خود باقی گذارد.
|