HOME     KABULZAMIN    PHOTO   GUESTBOOK     COTACT

داستانهای عاشقانه

زن و بشکه

 

این سرگذشت زنی زیرک و با ذکاوت است که حضور ذهن و کاردانی وی موجب شد که از خشم شوهر نجات یابد.

در ناپل برنای نجیب و شریف بسرمیبرد که همسر زیبائی داشت موسوم به (پرونلا) که او نیز بسهم خود برای چرخانیدن چرخ خانه و زندگی، کار های ریسندگی انجام میداد.

روزی دیده یکی از جوانان همسایه بر آن زن افتاد و در همان نگاه نخست دل به او باخت و آن زن نیز با ایماء و اشارات بوی فهماند که عشق او بدون پاسخ نخواهد ماند. بدین ترتیب قرار و مدار های لازمه گذاشته شد، بدین معنی که وعده کردند جیانلو( واین نام آن جوان بود) هر روزه مراقب در خانه همسایه باشد تا بمحض خروج برنای بخت برگشته، وارد خانه شده و با همسر وی نرد عشق ببازد.

این نقشه اجرا شد و پرونلا صباحی چند از عشق همسایه متمتع گشت، اما یک روز طی چنین هوسرانی، درست هنگامیکه در بحبوبه معاشقه بودند، ناگهان شوهر بدون خبر و بیموقع به خانه برگشت و چون در را مقفل دید، با خود اندیشید: شکر خداوند بزرگ و دانا که مرا تا بدینجا خوشبخت آفریده چون هر چند که فقیر و مسکین هستم اما همسری وفادار و نجیب دارم که بمحض خروج من از خانه در را قفل کرده تا مبادا کسی داخل شده و شرافت او را لکه دار سازد!

پرونلا از شنیدن صدای در متوجه شد که شوهرش بخانه برگشته، پس رو به عاشق بهت زده کرد و گفت: جیانلو این شوهرم است و من نمیدانم که چرا صبح باین زودی از سرکار برگشته. آیا امکان دارد که دخول ترا به خانه دیده باشد! بهر حال هرچه زودتر خود را در آن خمره شراب پنهان کن.

جیانلو وارد بشکه شراب شد و پرونلا در را گشود.

آن زن بدیدن شوهرش تظاهر به خشم کرده و فریاد برآورد: این کار چه معنی میدهید؟ چرا در این ساعت روز بخانه برگشته و ابزار کار را هم با خودت آورده ای؟ مگر نمی خواهی امروز کار کنی؟ آخر ما تا کی باید اینطور زندگی کنیم؟ تو که خوب میدانی اگر یک روز کار نکنی ما بروز سیاه خواهیم نشست. آخر نان از کجا تهیه کنیم. فکر میکنم من خودم باید بروم نوکری کنم! بلی، از تو شوهر بیغیرت بعید نیست که رضایت بدهی! کافی نیست که صبح تا شب ریسندگی کنم و نور چشم خودم را از دست بدهم و دود چراغ بخورم که حالا باید نوکری هم بکنم تو میدانی که من در این همسایگی آلت دست همه شده ام؟ آخر چه خاکی بر سرم کنم؟ من بدبخت باید خون دل بخورم و تو زود از زیر کار می گریزی و به خانه برمیگردی وای برما!

در اینجا زن مکار شروع به گریستن کرده و هق هق کنان افزود: من چقدر بدبختم، لعنت بر آن روزی که بدنیا آمدم! چه خواستگار هائی داشتم که دست رد بر سینه زدم! چرا عاشق این تنبل بی عار شده بودم! همه زنها از راه راست منحرف شده و دنبال عیش و عشرت میروند. حتی سه چهار معشوق پیدا می کنند اما فکر و ذکر من این تن لش است. وای که این وفاداری و عصمت بلای جان من شده! خوب بود که من هم مثل بقیه برای خودم رفیق پیدا میکردم تا آقا قدر عافیت را میدانست! بدبخت بدان که اگر قصد خیانت به تو را داشتم تا بحال صد ها بار این کار را کرده بودم و حتی کسانی هستند که حاضراند ثروت بی کرانی را زیر پایم بریزند تا برویشان لبخند بزنم اما من، من نجیب و بدبخت فقط فکر تو و ابروی خودم هستم! خوب بود هدیه آنها را می پذیرفتم! خوب بود اگر بتو خیانت میکردم. اما نه. من این چنین نیستم! اما تو، تو شوهر بی غیرت صبح سحر از کار دست کشیده و بخانه برمیگردی بدون آنکه یک سکه هم بیاوری!

برنای حیرت زده و بخت برگشته گفت: زن، ترا بخدا مجال بده تا من هم حرفی بزنم. من که در پاکدامنی تو تردیدی ندارم و میدانم که زن با شرافت و نجیبی هستی و اما اینکه چرا امروز زود بخانه برگشتم اینست که من هم مثل تو فراموش کرده بودم امروز تعطیل است چون یکی از جشن های ملی میباشد. امروز هیچکس کار نمیکند و من هم به خانه برگشته ام اما نه با دست خالی، چون یک آدم خداشناسی را پیدا کرده ام که پول خوبی بما میدهد. میدانی چرا؟ او حاضر شده آن بشکه بزرگ و کهنه شراب را که در گوشه اطاق انداخته ایم با قیمت خوبی خریداری نماید و من هم قبول کرده ام بشکه را به پنج فلورنس فروختم و حالا باتفاق ایشان آمده ایم تا بشکه را تحویل بدهم.

پرونلا زیرک بیدرنگ گفت: راستی؟ که زرنگی بخرج داده ای؟ تو که شب و روز با کسبه سر و کار داری بشکه را به پنج فلورنس فروخته ای اما من یک زن خانه نشین هستم همین حالا آنرا به هفت فلونس فروختم و خریدار هم حالا داخل بشکه مشغول بررسی آن است تا مبادا سوراخ باشد.

برنای مات زده با شنیدن این حرف رو به مردی که همراهش بود کرده و گفت: شنیدید قربان؟ معامله ما بهم خورد چون همسر عزیز من در معاملات تجارتی خبره تر از من می باشد.

خریدار حیرت زده شانه هایش را بالا انداخت و رفت و پرونلا به شوهرش گفت: حالا که آمده ای، خوبست که خودت با آن دلال وارد معامله شوی.

مرد برنا که صلاح میدانست شخصاً با آن مرد غریبه وارد معامله شود با خوشحالی قبول کرده و پس از دخول بطرف بشکه رفت.

عاشق پنهان شده که وضع را چنین دید، با خونسردی از داخل بشکه خارج شده و گفت: بشکه سالمی است اما مثل اینکه این اواخر کثافات زیادی داخل آن ریخته شده که نتوانستم با ناخن پاک کنم و اگر آنرا پاک نکنید، من معامله را بهم میزنم.

پرونلا بتندی گفت: خیر آقا لزومی ندارد معامله را بهم بزنید زیرا شوهرم برشگته و خودش بشکه را پاک خواهد کرد.

برنا با خوشحالی کرتی خود را بیرون کرده و ماله و شمعی بدست گرفته و وارد بشکه شد و شروع به پاک کردن قشر ته نشیین گشت.

پرونلا زیبا بر لب بشکه خم شده و وانمود کرد که نقاط کثیف را نشان میدهد و شوهرش را در پاک کردن بشکه هدایت مینمود و مرتباً میگفت: آنجا را بتراش! اینجا را پاک کن! آنجا را بتراش، سمت چپ اندکی بطرف راست!

در عینی که آن زن این چنین رهبری عملیات را بر عهده گرفته بود، عاشق جوانش که هنوز در تب عشق می سوخت، موقیعت را غنیمت شمرده و به معاشقه با آن زن پرداخت و پس از آنکه آتش عشق خود را خاموش کرد، خود را کنار کشید و مرد برنا نیز از کار پاک کردن بشکه فراغت حاصل نموده و خارج شد.

پرونلا زیبا و مکار رو به جیانلو کرد و گفت: ای مرد خدا شناس این شمع را بردار و خودت ببین که آیا بشکه باب میل شما شده یا خیر.

آن نجیب زاده خداشناس نیز اطاعت کرده و با رضایت هفت فلورنس به شوهر نگون بخت پرداخته و بشکه را با خود برد.