HOME     KABULZAMIN    PHOTO   GUESTBOOK     COTACT

داستانهای عاشقانه

زن خوش برخورد

 

در یونان کهن مرد بد طینتی بسر می برد که زن خود را از ترس اینکه مبادا با کسی آشنایی حاصل نماید، در خانه محبوس کرده بود. روزی این شخص را کار واجبی پیش آمد که سفر وی را به شهری دور دست ایجاب مینمود. پیش از حرکت ، خواجه ( میره) را فرا خواند و باو گفت: ای خواجه زندگی! چنانچه مردی دست بر زن من بزند، ولو اینکه حین عبور در خیابان با نوک انگشت او را لمس کند، ترا به سیاه چال انداخته و میگذارم از فرط گرسنگی هلاک شوی. شوهر حسود بدنبال این سخن با فکری آسوده آماده سفر شد.

(میره) خواجه که سخت از ارباب خود وحشت داشت، زن ارباب خود( آرته) را در اتاقی محبوس کرد. آرته تمام روز را ریسندگی میکرد و شبها که حمام میرفت، خواجه نیز در حالیکه گوشه دامن او را محکم داشت با وی حرکت مینمود.

از قضا زیبائی و وجاهت آن زن از دید هیچ مردی مستور نمانده و یکی از این مرد ها که جوانی بود رعنا و محبوب زنها موسوم به (فیله سیه تاراس) که او را باختصار (تاراس) می نامیم، سخت در مورد شایعه عفت آن زن که گفته میشد با مراقبت هائی فوق العاده ای حفاظت میشود کنجکاو شده بود و برای آزمایش مهارت و جذابیت خود و ... آن زن ... روزی میره را که تازه همسر ارباب را در اتاق محبوس ساخته بود، تنها گیر آورد و عشق و هوس خود را بوی اطلاع داد و از غلام خواجه خواست تا زجر و شکنجه او را پایان بخشد.

عاشق جوان گفت: تو نباید از چیزی وحشت داشته باشی، کافیست که من شب هنگام وارد خانه شده و فوراً خارج شوم.

سپس مشتی طلا به خــــواجه نشان داد و افـــــزود: اگر مرا کمک کنــی این پول از آن تو خــــواهد بود.

این پیشنهاد آنچنان خواجه را وسواسه کرد که بدون آنکه به کلمه ای دیگر گوش کند، با وحشت گریخت آن شب، مردد بین طلا و وظیفه، خواب به چشمهایش راه نیافت. با طلوع فجر سر انجام زر فاتح گشت و خواجه به اطاق همسر ارباب رفته و پیام جوان عاشق را بدو رسانید.

چون آن زن که از تنهایی بجان آمده بود رضایت خود را نشان داد، خواجه را شعفی بسیار در گرفت و دوان دوان به خــــــانه عاشق رفت تا بگوید که آرته عشق او را می پذیرد. تاراس بیدرنگ مزد آن خواجه را پرداخت.

شب هنگام خواجه جوان عاشق را که سر و صورت خویش پوشانده بود، بدرون خوابگاه آرته راه داد ولی حوالی نیمه شب که آن دو در آغوش هم خفته بودند، ناگهان صدای دق الباب رسائی مسموع گشت. شوهر آن زن بی خبر از سفر بازگشته بود. چون کسی در را نگشود، آن مرد شروع به فریاد کشیدن و لگد زدن بر در کرده و تهدید نمود که خواجه را با بد ترین وضعی شکنجه دهد. غلام بخت برگشته ، با وحشت بسیار و مرتعشانه از پشت در گفت که کلید را با چنان دقتی پنهان کرده است که توان یافتن آنرا ندارد در طول این مدت، تاراس که از سر و صدا متوحش شده بود، با شتاب لباس بر تن کرده و از خوابگاه آرته خارج گشت ولی متاسفانه کفشهای خود را فراموش کرد. خواجه در را گشود و شوهر را بدرون راه داد آن مرد با غضب بسیار، درست در لحظه ای که عاشق همسرش بی آنکه دیده شود بیرون میرفت، وارد خوابگاه شد.

چون سحرگاه دگر شوهر از خواب برخاست، یک جفت کفش در زیر تختخواب یافت و فی الفور پی به حقیقت امر برده، قسم خورد که فاسق همسرش را بوسیله این کفشها پیدا کند.

پس آنها را در جیب نهاد و دستور داد که خواجه را به زنجیر ببندند، آنگاه خواجه گریان و پریشان را جلو انداخته و در خیابان به حرکت پرداخت تا به سیاه چالش بیرد. چهره اش از فرط خشم و غضب در هم شده بود.

از قضای روزگار، در آن لحظه تاراس از آنجا عبور میکرد و با دیدن ارباب خشمگین و خواجه گریان، بیاد اشتباه شب قبل خود هنگام تعجیل در خروج از اطاق افتاد.

فکری بسرعت برق به مغزش خطور کرد و بطرف خواجه حمله ور شد و فریاد برآورد: ای بیشرف رذل! امیدوارم اربابت ترا به مجازاتی که استحقاش را داری برساند!

سپس به زدن غلام بدبخت پرداخت و ادامه داد من ترا خوب میشناسم! تو همان دزد کفشهایم من هستی. این تو بودی که دیروز بعد از ظهر کفشهای مرا از حمام دزدیدی.

شوهر سخت از سخنان تاراس تکان خورده بود با غضب لگدی به پشت خواجه زد و گفت: خواجه! اگر نمیخواخهی بقیه عمر را در سیاه چال بمانی، فوراً کفش این نجیب زاده را پس بده!

آنگاه با ناسزا و سخنان بد بیشتر، کفشها را بطرف خواجه دراز کرد و خواجه نیز بدون آنکه فرصت را از دست بدهد، کفشها را بطرف تاراس دراز کرد. عاشق با چهره ای حق بجانب و متکبر ، عذر خواهی شوهر مترس خود را پذیرفت و در وقت خداحافظی گفت: مشکلی نیست ، این روز ها نمی شود به برده ها اعتماد کرد.

شوهر با او توافق کرده و در حالیکه بسوی خانه باز میگشت چشمکی به جوان ناشناس زده و باو فهماند که باید به خانه برگردد و از لذائذی اکه اخیراً از آنها دور افتاده بود، متمتع گردد.

مرد جوان که متبسمانه بوی چشمک میزد گفت:

پس رفیق شتاب کن زیرا زنـــی که تنها مانده بــــــاشد زن بی تابی بشمار میرود و خوش برخـــــورد میشود.