HOME     KABULZAMIN    PHOTO   GUESTBOOK     COTACT

داستانهای عاشقانه

سوزاندن کتابها

 

جوانی مشتاق به فرا گرفتن مکر های زنان، به مکتبی رفت که در این باره تدریس میکردند. پس از مطالعات بسیار، صد ها جلد کتاب و دفتر بار کراچی کرده و بسوی خانه و دیار خود روان شد و اطمینان کامل داشت که هیچ زنی نخواهد توانست او را فریب دهد.

شبی را در خانه زارعی اقامت کرده و اطاقی اجاره نمود، در وقت صرف نان شام سعی کرد که میزبان خود را که مردی ساده لوحی بود، با علم و دانش خویش تحت تاثیر قرار دهد و پس از نطقی طولانی گفت:

بله من پس از تحقیقات و مطالعات بسیار به تمام ریزه کاریهای زنان وارد شده ام.

مرد ساده لوح گفت: برادر، من این خانه را در مقابل اسب تو شرط می بندم که حتی همسر بیسواد من هم بتواند تو یکی را فریب دهد.

استاد دانا موافقت نمود و شرط بسته شد.

مرد زارع پیش از حرکت بسوی شهر و فروش محصولات خود، موضوع را به همسرش اطلاع داد و بمحض رفتن وی، زن بیسواد، استاد را به اطاق خواب فرا خوانده و در نهایت صراحت گفت:

من زن جوان و زیبائی هستم و شوهرم همیشه بعد از کار سنگین کشاورزی خسته و مانده به خانه برگشته و بندرت نزد من میاید و من یک ماه است که روی او را ندیده ام.

استاد بدواً پنداشت که آن زن قصد فریب او را دارد ولی چون زن روستائی لباس از تن بیرون کرد، حتم کرد که از صمصم قلب سخن میگوید و اندیشید که در این کار حیله ای وجود ندارد و اینکه شوهرش به شهر رفته و اگر هم به همسرش یاد داده باشد که مرا فریب دهد مسلماً تا بدین، اندازه باو آزادی عمل نمیبخشید و این زن با رغبت تمام و میل خودش حاضر به انجام این کار است.

پس با حرص و ولع بسیار او را به آغوش گرفت اما ناگهان زن روستائی شروع به فریاد کشیدن کرد و استمداد کمک نمود و پیش از آنکه استاد به خود بیائید، شاگردان زارع به در زدن پرداختند.

زن فریاد کشید: روی زمین دراز بکشید.

سپس بسرعت لباس خود را پوشیده و دهان استاد را باز کرد و تکه نان کلانی در دهانش نهاد، آنگاه بطرف در رفته و زارعین را داخل کرد و گفت: این مهمان، تکه ای نان خورده اما نان در گلویش بند مانده و مانند مرغ ذبح شده ای روی زمین می غلتد و عنقریب خفه خواهد شد. مرا کمک کنید!

زارعین دهان استاد را باز کردند و آن جوانمرد نیز تظاهر به بیهوشی کرد. و زن روستائی با دستمال مرطوب صورت او را مالش داد.

سر انجام استاد چشمهایش را گشود و چون زارعین بر سر کار خود برگشتند زن خنده کنان گفت:

آیا در کتابهای تو چنین چیزی نوشته شده؟

استاد سر خود را تکان داد و گفت: بخدا من هر آنچه که در مورد مکر زنان وجود داشت خوانده ام اما تو بمن ثابت کردی که اشتباه می کنم. در آن حالت که زارعین بیموقع رسیدند، من بلاتکلیف مانده بودم ولی تو ثابت کردی که زن همیشه مکر های عجیب بکار می بندد.

و پس از ادای این حرف کلیه کتابها و دفاتر خود را به بیرون برده و آتش زد و در حالیکه اسپ خود را نیز به مرد روستائی باخته بود، با پای پیاده بطرف شهر خود روان شد و صدای او را شنیدند که می گفت: همه چیز در کتابها نوشته نشده و عمیق ترین دانائی متعلق به زنهاست.