HOME     KABULZAMIN    PHOTO   GUESTBOOK     COTACT

داستانهای عاشقانه

شاهزاده و هیولا

 

مدتها مدید پیش از این، در ایرلند دو سلطان فرمانروائی میکردند یکی از آنها مردی بود تنومند و قوی بدانگونه که یک ایرلندی خالص باید باشد. او را سلطان نیکو می نامیدند و دختری داشت که به حد کمال وجاهت رسیده بود.

سلطان دیگر را بزحمت میشد بشر نامید زیرا از نسل هیولا ها بود، اندامی بسیار درشت و وحشتناک و پشمالود داشت. هیچکس توان مقابله با او را نداشت و هر کس که قصد کار زار باوی را میکرد، بدیار نیستی رهسپار می شد. آدمیان او را غول می نامیدند.

روزی این غول یا هیولا نزد سلطان نیکو رفت و بر حسب تصادف، تصادفی که بلاشک شما آنرا ناهنجار می نامید، دیده اش بر شاهزاده خانم افتاد و دهانش آب افتاد.

غول به سلطان نیکو گفت: دختر زیبائی داری و مرا بد نمی آید که با او ازدواج کنم.

سلطان نیکو گفت: در سرتاسر ( ارین) دختری به خوبی و ملاحت او پیدا نمیشود ولی صلاح میدانم که همین حالا بشما بگویم که او نامزد ( اوان) سیاه مو گشته است.

هیولا جبین در هم کشیده و گفت: این من هستم که باید با او ازدواج کنم و الا بین ما جنگ در خواهد گرفت! این ایوان را فرا خوان تا سخنی با او بگویم. اگر آن جوان سیاه مو ذره ای شعور داشته باشد دختر را ترک خواهد کرد.

سلطان نیکو بدنبال ایوان فرستاده و سخنان هیولا را بدو باز گفت و ایوان نظیر یک ایرلندی واقعی دیده به چشمای آن مرد وحشتناک دوخت و گفت:

بین دو سلطنت هیچ جنگی درگیر نخواهد شد بلکه گولیات این منم که با تو خواهم جنگید.

سلطان نیکو گفت: بسیار خواب جوان. پس هر وصیتی که داری بکن چون نتیجه این مبارزه کاملاً معلوم است.

ایوان هم بخوبی واقف بود که سلطان نیکو چیست و لرزه بر اندامش افتاد. هیولا دو برابر آن جوان هیکل داشت و عرض شانه هایش دو برابر او بود و قدرتش ده چندان. طول شمشیرش باندازه یک پارو بود اما چون چشم ایوان بر شاهزاده خانم افتاد که لبخندی میزد اندکی جرئت یافت. شاهزده خانم در حالی که از مقابل آنها عبور میکرد تا وارد قصر شود، زیر لب چند کلمه زمزمه کرد بطوریکه فقط ایوان آنها را شنید.

آن دختر گفت: اگر میخواهی زنده بمانی و به وصال من برسی، هنگام نبرد کاری کن که پشت تو به جایگاه سلطنتی و روی آن غول بطرف جایگاه باشد.

و پس از ادای این سخن دور شد. سحرگاه دگر با طلوع فجر تمام مردها و زنان در میدان شهر جمع گشتند ایوان و هیولا مقابل هم قرار گرفتند ... نمی توان آنها را دو هماورد نامید زیرا که یکی مردی و دیگر غولی تنومند و دهشت زا بود سپس هر دو رو به سلطان که در جایگاه مخصوص نشسته بود کردند تا اجازه نبرد را بگیرند. دختر سلطان در طرف راست وی نشسته بود ولی طوری که پشت سر پدر قرار داشت.

سلطان گفت: شمشیر از نیام برکشید و با هم نبرد کنید تا فاتح و پیروز دست دختر را بدست گیرد.

شیپور به صدا در آمد.، غول تیغ عریان به هوا بلند کرد که هرگاه ضربه به ایوان اصابت مینمود او را به دو نیم میکرد. ضربه دوم نیز نزدیک بود که او را به دیار عدم بفرستد و ایوان فهمید که دیگر کارش ساخته است و توان مقاومت ندارد.

در این موقع ناگهان به یاد سخنان شاهزاده خانم افتاد که گفته بود اگر میخواهی زنده بمانی و به وصال من برسی، کاری کن که پشت تو به جایگاه سلطنتی قرار گیرد و روی آن پهلوان وحشتناک بطرف من باشد.

ایوان تصمیم گرفت که این پند را بکار ببرد و در حال شمشیر زدن طوری چرخید که روی آن غول بطرف جایگاه شد و روی خودش بجانب چمنزار ها و درختان آن سوی میدان گردید.

هیولا فریاد برآورد: گریز ثمری ندارد. حال ترا بدونیم تقسیم خواهم کرد.ولی میخواهم شاهزاده خانم قبلاً بداند که تو چه آدم بزدل و بی شهامتی هستی.

ایوان دندان بهم سائید و بخود گفت: ایوان بیچاره بلاخره کارت ساخته است. اگر بنا باشد شاهزاده خانم کمکی بکند، بهترین موقیعت است وگرنه خدا حافظ ای زندگی.

ناگهان غول موحش از فراز سر ایوان نگاهش را بطرف جایگاه سلطنتی دوخت و یکباره دستش سست شد و نوک شمشیرش رو به پائین رفت. ایوان متوجه گشت که چشمهای غول فراخ شده و دهانش باز مانده است. شمشیر باز هم پائین تر رفت.

ایوان باید در همان لحظه شمشیر خود را به سینه آن مرد فرو میکرد ولی بی اختیار سر برگرداند و بطرف جایگاه نگریست و غفلتاً چشمهای او نیز از حدقه بیرون شد.

پشت سر سلطان، شاهزاده خانم بدون آنکه تماشاگرانی که دیده به میدان دوخته بودند، دیده شود قرار داشت. موج موهای زرینش بر شانه های عریانش ریخته و تا به کمرش پائین رفته بود آن دختر شنل خود را باز کرده و سینه های سفیدش که سفید تر ار قرص ماه تابستانی در یک شب صاف و بی ابر بودند بیرون افتادند. آن دختر اندکی روی صندلی خود چرخیده و انحنای پر شکوه و دلچسپ باسن خود را عیان ساخت زیر شنل هیچ نوع زیر پراهنی نداشت. شنل کاملاً باز شده و روی زمین افتاده و اندام برهنه و بلورین آن دختر در معرض دید قرار گرفت. نوک شمشیر غول حیرت زده بر زمین قرار گرفت و یکباره ناقوس هشیاری در مخیله ایوان طنین انداز شد و دیده از شاهزاده خانم برداشت و با خود گفت: این همان لحظه ای است که انتظارش را داشتم.

آنگاه با یک ضربت تیغه عریان در گردن قطور پهلوان فرو کرد. آن هیولا در حالیکه نقش بر زمین می شد زیر لب گفت: ای مرد کوچک این دخترک بود که مرا کشت نه تو.

و این چنین بود که شاهزاده خانم جان ایوان سیه مو را نجات داده و از هماغوشی با آن پهلوان وحشت زا نجات یافت. و بهمین مناسبت هم بود که ایوان بیش از هر سلاح دیگری که سلحشوران حرمت می کنند اسلحه شاهزاده خانم را ارجمند داشته، قدرش را میدانست و تا آخر عمر این اسلحه را با استفاده دائم درخشان و تمیز نگهداشت و نگذاشت مثل سایر سلاح ها که بی مصرف می مانند، زنگ بزند.