|

HOME KABULZAMIN
PHOTO
GUESTBOOK
COTACT

داستانهای
عاشقانه

شبی که از آسمان
بلوط بارید
جوانی
چوپان ، زیبا لکن ابلهء بسر میبرد که تنها زیرکی
مادرش او را از خطر نجات میداد.
روزی
(ماریکا) دختر فرماندار دیده اش بر آن جوان افتاد
که گوسفند های خود را در مرافع مادرش میچرانید.
تناسب اندام و چهره زیبای آن جوان دختر زیبا را
اغوا کرده و مصمم شد که درس عشق بوی یاد دهد.
جوان
ابله علیرغم حماقت زیاده از حد ، در فرا گرفتن درس
عشق زیرک بود و موفق شد که دختر فرماندار را از
عشق خود بهر مند سازد. دخترک سپس با رضایت خاطر
بسوی خانه روان شد.
جوان
چوپان این واقعه را به مادر خود تعریف کرد، رنگ از
رخسار پیرزن پرید، لیکن بسرعت مغلطه کرده و موضوع
را تغیر داد.
پیش از
آنکه وقت خواب برسد، پیاله ای شراب به پسر خود داد
و در عینی که آن جوان مشغول نوشیدن بود، پیر زن
بطرف بام خانه رفت و مشتی بلوط به پائین ریخت.
چوپان
جوان فریاد زد: مادر ... مادر...از هوا بلوط می
بارد!
مادرش
گفت: خدا را شکر کن و بلوط ها را با شراب بخور.
در عینی
که چوپان مشغول خوردن بلوط ها بود، مادرش بسوی
اصطبل رفته و میزی مقابل قاطر ها نهاد و دو عدد
شمع روشن کرد.
چوپان پس
از صرف نان شام برای رسیدگی به حیوانات و بستن
درطویله بدانسوی روان شد و اندکی بعد با حیرت و
هیجان برگشته و فریاد برآورد: مادر... مادر قاطر
ها شمع روشن کرده و نماز می خوانند عجب روز شگفت
انگیزی.
مادرش
تبسمی بر لب رانده و گفت: بلی درست است!
چند روز
بعد فرماندار سوار بر اسپ سیاهی به در کلبه آنها
آمده و گفت: پسرم، شنیده ام که گفته ای یک روز بعد
از ظهر با دخترم خلوت کرده و در مراتع با هم تنها
بوده اید.
چوپان
ابله با غرور و تکبر گفت: بلی قربان دختر شما درس
خوبی بمن یاد دادند و درست موقعی که بر میگشت، من
برنده شدم.
فرمانروا
فریاد برآورد ساکت!
سپس رو
به نگهبانان همراه خود کرده و گفت او را به زندان
ببرند.
در روز
محاکمه از چوپان ابله و مادرش تحقیقاتی کردند و
قاضی پرسید:
خانم آیا
خبر دارید که در چراگاه چه اتفاقی رخ داده؟
پیر زن
گفت: عالیجناب، پسر من دیوانه است و گاهی اوقات
دچار مالیخولیا میشود و همیشه سخنان بی ربطی میزند
بهمین جهت من بیاد ندارم که این موضوع را چه موقع
ابراز داشته و حتی روز آنرا هم بخاطر ندارم.
چوپان
ابله فریاد برآورد: مادر چطور یادتان نمیاید؟ روزی
که من با دختر فرماندار بازی میکردم همان روزی بود
: که از آسمان بلوط بارید و قاطر های ما نماز
میخواندند و شمع روشن کرده بودند.
قاضی با
حیرت گفت: خانم بروید خدا بهمراهتان. پسر بدبخت
خود تان را هم ببرید چون معلوم شد که بیگناه است و
واقعاً دیوانه میباشد.
بدین
ترتیب دیگر کسی به سخنان چوپان ابله در مورد
عشقبازی با دختر فرماندار اهمیتی نداده و آن دو با
خاطری آسوده به بازی خود اداممه میداند.
|