HOME     KABULZAMIN    PHOTO   GUESTBOOK     COTACT

داستانهای عاشقانه

سگ بزرگ

 

مردی شبانه به خانه معشوقه میرفت تا با او نرد عشق ببازد و برای این ملاقات نیز قرار مخصوصی گذاشته بودند. بدین معنی که هر وقت آن مرد به در خانه معشوقه میرسید، مانند توله سگی صدا میکرد و آن زن در را گشوده و او را داخل میکرد.

شبی جوانی که هر شب آن مرد را در ساعتی چنین در حال عبور از گذر میدید، مصمم به تعغیب او شد. معشوق بدون آنکه بوئی از جریان ببرد، مستقیماً بطرف در خانه محبوبه رفت و گفت عو عو عو . در باز شد و زنی فتان نمودار گشت و دست معشوق را بدست گرفته و داخل خانه کرد.

مرد جوان با خود گفت: که ایینطور، خوب ، فردا شب من زودتر از او به در خانه خواهم رفت و شب بعد نقشه خود را بمرحله اجرا گذاشت و هنگامیکه به در خانه رسید، گفت: عو عو عو.

در خانه در پاسخ صدای وی گشوده شد و زن زیبا بیرون آمده و او را داخل خانه کرد.

ساعتی را در آغوش هم خسبیدند و اگر هم آن زن تفاوتی احساس کرده بود بروی خود نیاورده و ناراحت بنظر نمی رسید.

ناگهان صدائی سکوت شب شکست.

این صدای توله سگی از بیرون منزل بود. مرد جوان از داخل بستر خارج شده و با نوک پا بطرف در رفت و دهان خود را نزدیک به در نهاده و زوزوزه وحشتناک و عربده مانندی کشید.

سکوت حکمفرما شد و متعاقب آن صدای پا های که دور میشدند بگوش   رسید.

زن در بستر خود نیم خیز شده گفت: حالا که سگ کوچک از سگ بزرگ می ترسد، خوبست که سگ بزرگ به حق خود برسد.

و سگ بزرگ نیز حق خود را دریافت نمود.