|

HOME KABULZAMIN
PHOTO
GUESTBOOK
COTACT

داستانهای
عاشقانه

خدایان تشنه اند
دوک
دورنارد با دختر نجیب زاده و زیبائی ازدواج کرد که
مدتهای مدید فریفته اش بود و طی ماههای اولیه
عروسی از خلوت کردن با همسرش بیش از حد احساس شادی
و خرسند می کرد و احتیاج به زنان دیگر نمیدید. اما
نجیب زاده جوان که زندگی خود را در عیش و عشرت
گذرانده بود، یک بار دیگر هوس وقت گذرانی کرد و
مصمم شد که دور از آغوش همسر، سرگرمیهای دیگری نیز
برای خود بیابد.
از جمله
نگهبانان دوک، مردی بود موسوم به ژان که همسن دوک
محسوب میشد و از کودکی ویرا خدمت کرده بود و پس از
عروسی دوک، ژان نیز ازدواج کرده و دختری روستائی
را به همسری برگزید.
چون چشم
دوک بر آن زن افتاد، طعمه ای را که دنبالش بود
پیدا کرد.
ژان
متوجه امر شده و چون به اخلاق و روحیات ارباب خود
وارد بود و در ضمن همسرش را نیز دوست داشت اما از
این می ترسید که مبادا امتناع همسرش خشم دوک را
برانگیزد.
مدتها در
اینمورد اندیشید تا اینکه یک روز بعد از ظهر، دوک
هدیه ای به همسر جوان داده در عین تقدیم آن ، دست
ویرا فشرد. آن زن هیچگونه علامتی دال بر اکراه و
امتناع بروز نداده و حتی تبسمی نیز بر لب راند.
ژان که
سخت ناراحت شده بود، تصمیم گرفت که از در منطق با
دوک سخن بگوید و ویرا قانع سازد تا اینکه دست از
این عمل بکشد و روزی که تنها بودند، اظهار داشت:
سرور من ، هر یک از ما همسری متعلق به خودش دارد
همسر شما در قصری بسر می برد با شکوه و زیبا و
خودش نیز در وجاهت صد بار بر زن من برتری دارد. از
شما تقاضا میکنم که بیش از این خود تان را برای
خوشبختی همسر من زحمت ندهید زیرا احتیاج به اینهمه
افتخار از طرف سروری چون شما ندارد و شما نیز
احتیاجی به مصاحبت زن من ندارید بالاخص که با زنی
کاملاً برتر از او ازدواج کرده اید.
در اینجا
ژان بصورت دوک نگریسته و چون متوجه شد که آن مرد
ناراحت نگشته، ادامه داد، هر مردی که با زنی چون
همسر شما ازدواج میکرد، حتی اگر متشخص ترین زنان
را نیز بدو میدادند، امتناع میورزید. پس چطور است
که شما همسر خود را رها کرده و با زن یکی از
مستخدمین بدبخت خودتان که او نیز خدمهء بیش نیست
قصد معاشرت دارید؟
دوک
نگاهی بر محافظ خود انداخت ولی جوابی نداد و در
سکوت تام به اسپ سواری خود ادامه دادند و ژان
متوحش شد که مبادا دوک را آزرده خاطر ساخته باشد.
آن شب
شخصی از طرف دوک نزد ژان رفته و یک پطنوس مملو از
قرقاول بریان و جوجه کباب برایش برد و اظهار داشت
که حضرت دوک تقاضا کرده که این غذا را قبول کنید
ولی مشروط براینکه جز این غذای شاهانه چیز دیگری
صرف ننمائید مگر اینکه دوک فرمان بدهد. ژان
مشتاقانه قبول کرد و این را نشانه حس نیت دوک
پنداشت وی همواره غذای خود را در قصر دوک تناول
میکرد و همیشه نیز آرزوی قرقاول و جوجه را مینمود
اما اقتصادش ایجاد نمیکرد و آرزو داشت که دوک
همیشه او را از این موهبت برخوردار سازد و مورد
لطف و مرحمت قرار بدهد. روز بعد نیز همان غذا را
برایش بردند و سومین روز نیز از همان غذا خورد.
اما چون صبح روز چهارم همان غذا را پیش رویش
نهادند، احساس کرد که دیگر چون سابق اشتها و علاقه
با این خوراک ندارد و پنجمین روز حس کرد که حتی
رایحه قرقاول بریان نیز اشتهایش را کور می کند.
دیری
نگذشت که جام صبرش لبریز شد و باز آرزوی خوردن
همان خوراک فقیرانه و همیشگی یعنی نان وپنیر را
کرد. این احتیاج چنان شدت یافت که تصمیم گرفت عهد
شکنی نماید و از یکی از نگهبانان خواست تا جیره
غذائی خود را با او مبادله کند. اما تمام افراد
قصر از عهد او اطلاع داشتند و با توجه به دستورات
قبلی دوک از مبادله غذای ساده خود با آن خوراک
شاهانه امتناع ورزیدند.
ژان
مایوس و درمانده و گرسنه ماند زیرا حتی نام این
غذای مکرر نیز حالش را دگر گون میساخت سرانجام
روزی نزد باغبان رفته و تقاضای لقمه ای نان جو
کرد. اما حتی باغبان نیز از فرمان دوک اطلاع داشت
و از کمک کردن ژان برای رهائی از آن لطف و عنایت
خود داری ورزید و گفت:
حضرت دوک
فرموده اند که شما باید فقط از غذای مخصوص ایشان
میل کنید و حق ندارید هیچ چیزی دیگری بخورید.
باغبان
سپس با کنجکاوی و جدیت پرسید: ولی آخر شما چرا
دنبال خوراکی دیگری میگردید؟ آنچه را که شما
میخورید غذائی است که ما حتی به خواب هم نمی بینیم
و آرزویش را داریم.
ژان
فریاد برآورد: این موهبت برای من کافیست. دیگر نمی
خواهم، من طالب غذای اشرافی نیستم. بیا غذای مرا
بردار و کاسه خودت را بمن بده. التماس می کنم. من
چنان از این غذا منزجر شده و آنقدر از آن خورده ام
که حتی اگر بنا باشد در بهشت هم از آن بمن بدهند،
تقاضا خواهم کرد مرا به دوزخ بیندازند.
در همین
لحظه دوک از آن نقطه عبور نموده و سخنان ژان را
شنید پس اسپ خود را برگرداند و باغبان را مرخص کرد
و گفت:
دوست
عزیز چطور است که یک چنین غذای گرانقیمت و شاهانه
برایت یکنواخت و تهوع آور شده؟ اغلب مردم اگر یک
چنین لطفی در حقشان میشد، حتی در ارزای مجلل ترین
عمارات نیز حاضر به مبادله نمیشدند پس چطور است که
اشتها و منطق شما موجب شده که در مقابل یک باغبان
خم شوید و گدائی لقمه ای نان کنید؟
ژان به
شنیدن این حرفها که انعکاسی از سخنان خودش بودند،
پی به امر برد و اربابش ادامه داد: مثل اینکه
چندان طول نکشید که هوس کردید تغیر ذائقه بدهید؟
پس من که برای تغیر ذائقه به همسر شما متمایل شدم،
کاری غیر از این کرده ام؟ شما مرا بخاطر ترجیح یک
غذا ساده بر غذای شاهانه ملامت کردید و حالا خود
تان حاضر شده اید که بجای مرغ و قرقاول نان و پنیر
بخورید.
در اینجا
دوک مکثی کرده و لحظه ای بعد افزود: خوب، پس می
توانی نان و پنیر دلخواه خودت را بخوری و آیا من
هم اجازه دارم غذای خود را صرف کنم؟
ژان سرش
را بعلامت مثبت جنباند وی آنچنان درسی فرا گرفته
بود که غرق در فکر شد و با خود اندیشید که هرگاه
اربابش اینهمه تواضع دارد که بقصد ذائقه به پائین
بنگرد، پس آیا برای یک نگهبان ساده امکان آن
نخواهد داشت که برای تغیر ذائقه بالا را هم بنگرد؟
|