HOME     KABULZAMIN    PHOTO   GUESTBOOK     COTACT

داستانهای عاشقانه

عاشق هنرمند

 

نجیب زاده ای دختری زیبا و جذاب را به خانه برد تا بعنوان نوکر کار کند اما دیری نگذشت که به تدریس عشق به آن پریروی پرداخت زیرا هم جوان بود و هم پر حرارات.

سحرگاهی مرد نجیب زاده در عینی که همسرش هنوز غرق در خواب بود، از بستر خود برخاست و بطرف باغ رفت زیرا دختر زیبا مشغول چیدن گل برای خانم او بود، چونکه آن روز جشن تولد خانم محسوب میشد. ارباب بدیدن گلها، به تعریف از عطر و زیبائی آنها پرداخت و در تمام اوقات آنها را با خود دختر مقایسه نموده و در عینی که سخن می گفت مشغول نوازش وی شد، دخترک به تقلا پرداخت و این عملی است که تمامی زنها انجام میدهند (که در عین حال مواظب هستند تا مبادا مانع از پیشروی مرد شوند).

آنگاه بوسه هائی چند رد و بدل شدند و عاقبت هر دو بر زمین دراز کشیدند.

و اما عمل آنها را همسایه ای فضول از پشت پنجره خود نظاره میکرد و ناگهان چشم شوهر بر پرده های آن پنجره افتاد که بسته میشدند و گفت: عزیزم مشت ما باز شده و یکنفر ناظر عمل ما است، ولی وحشت نکن. شوهر بدنبال این حرف باشتاب به اطاق خواب و جائی که همسرش خفته بود رفت و او را بیدار کرد و به عذر چیدن گل برای روز تولدش ویرا به باغ برد و در آنجا مشغول عشقبازی باوی شده و همان کاری را کرد که اندکی پیش با خدمه انجام داده بود. همان کشمکش و همان ناز و نیاز از طرف همسرش سرانجام منجر به خفتن بر سبزه ها گشت.

آن شب هنگامیکه همسایه فضول وارد خانه آنها شد تا تولد زن همسایه را تبریک بگوید، باشتاب آن زن را به گوشه ای کشیده و با کنجکاوی شروع به نجوا کردن نمود شوهر که کاملاً میدانست آن زن چه میگوئید، در دل به او خندید و در اینموقع صدای همسرش را شنید که قهقه سر داده و به همسایه کنجکاو گفت: ولی دوست عزیز آن زن خود من بودم.