|

HOME KABULZAMIN
PHOTO
GUESTBOOK
COTACT

داستانهای
عاشقانه

اعتبـار عشق
(دیناری
دی سان کاسیانو) نسبت به تمام زنها سوءظن داشت و
سوگند یاد کرده بود که با هیچ زنی ازدواج ننماید
مگر اینکه باکره و عفیف باشد.
سرانجام
با (ترزا) نامی ازدواج کرد که خوشنام و با زهد و
تقوی بود، مادرش که دختر خود را با دقت بسیار
تعلیم داده بود، تقریباً بدون آنکه خودش بخواهد،
زندگی زناشوئی ویرا تباه کرد.
وی به
دختر خود گفت: تو باید برای خشنودی رینادی هر کاری
انجام دهی و باید تنها فکر و ذکر تو شاد کردن وی
باشد.
هنگامیکه
رینادی عروس خود را به حجله برد، بلکه برعکس، خودش
را به آغوش وی انداخته و با چنان حدتی بوسه هایش
را جواب گفت که سخت به حیرت افتاد و چون نوبت به
عشق بزرگ رسید، دختر جوان بیش از پیش حرارت بخرج
داد، بطوریکه شادی جوان مبدل به نفرت شده و عشق وی
به برودت گرائیده اما وظیفه شوهری را بجای آورده و
صبح روز بعد، از جا برخاست و گره ای بر ابرو
انداخت و گفت: تو آن دختری نیستی که من می پنداشتم
و دیگر روی مرا نخواهی دید.
شوهر
جوان سپس عروس را به خانه مادرش برد و قول داد که
برگردد و او را به خانه ببرد ولی چون مدتی گذشت و
آن مرد برنگشت، مادر جهاندیده حدس زد که بلاشک
سوءظنی در دل دامادش پیدا شد و چون در اینمورد از
دخترش سوال کرد، آن دختر جواب داد:
مادر، او
دیگر مرا دوست ندارد و فکر میکند که من قبلاً با
مردی رابطه داشته و رموز عشق را فرا گرفته ام.
ــ ـ آیا
آنچه را که بتو گفتم انجام دادی؟ آیا کاری کردی که
او فکر کند از عشقبازی وی متلذذ شده ای؟
ـ ـ بلی
مادر، و من دستورات شما را نعل بالنعل اجرا کردم و
فکر میکنم همین امر موجب غضب او شده باشد.
مادرش
گفت: البته این دستورات بستگی به مردی دارند که یک
دختر به شوهرش بر میگزنید و بنظر میرسد که این
شوهر تو آدم احمقی باشد ولی دیگر کار از کار گذشته
و تو با او ازدواج کرده ای و می بینم که او را
دوست داری. پس خوبست که او را احضار کنم و قدری
صحبت کنیم.
رینادی
قهر آلود و برآشفته بدیدن آن زن رفت و خانم
(ریکاردا) از وی خواهش کرد که کنار برکه آبی نزدیک
به عمارت قدم بزنند و گفتگو نمایند.
در عین
قدم زدن آن زن گفت: بنظر میرسد که شما عیبی در
دختر من یافته اید و آیا او دختر زیبائی نیست؟
ــ چرا
خانم. ایشان دختر زیبائی هستند.
مادر
دختر گفت: آیا دختر من دوست داشتنی نیست؟
ــ چرا
خانم، در زیبائی و وجاهت دختر تان تردیدی نیست.
ــ آیا
خون گرم و زود آشنا نمی باشد؟
ــ چرا
خانم و باید عرض کنم که بیش از حد خون گرم و زود
آشنا است و من فکر میکنم او قبلاً مرد دیگری را
شناخته و وقتی که با من عروسی کرد، عفیف و پاکدامن
نبوده.
خانم
ریاکردا با حیرت بر او خیره شد و گفت: پس فکر
میکنی که دخترم در عشقبازی یک مربی داشته است؟ و
تو که جوانی هستی سالم و بشاش که در عشق او نشاط
یافته ای پس چرا فکر میکنی برای او نیز متلذذ شدن
از عشق تو اشتباه باشد در صورتیکه او نیز چون تو
جوان و سالم و تندرست میباشد؟
رینادی
کلماتی زیر لب ادا کرد و آن زن ساکت ماند تا شاید
راهی برای ثبوت عفت دختر خود بیابد، ناگهان
مستخدمه ای که چند جوجه مرغابی در دامن خود داشت
از عمارت بیرون دویده و گفت: خانم این جوجه ها
همین حالا سر از تخم بیرون کرده اند.
خانم (
ریکاردا) پاسخ خود را یافته بود و پیش از آنکه
مستخدمه و یا رینادی متوجه موضوع بشوند، آن زن
جوجه ها از دامن مستخدمه گرفته و به آرامی در برکه
آب انداخت.
فریاد
زد: خانم این جوجه ها غرق خواهند شد چون تازه از
تخم بیرون شده اند.
خانم
ریکاردا گفت: نگاه کن رینادی. آنها غرق نمی شوند و
درست مانند هر مرغابی با تجربه دیگری بر روی آب
شنا میکنند. آنها حتی داخل تخم نیز بهترین مربی
داشته اند.
رینادی
با تعجب گفت: بهترین مربی؟ منظورتان چیست خانم؟
منظورم
همان مربی میباشد که حتی پیش از آنکه این جوجه ها
آب را ببینند، عشق به آب را در آنها پرورانیده و
بهمان ترتیب نیز در همسر تو عشق طبیعی را نسبت به
مرد دلخواهش پرورانیده و هر دو نفر شما به یکسان
از این احساس طبیعی برخوردار شده اید.
رینادی
گفت: دیگر کافیست من همین حالا همسر خودم را بخانه
بر میگردانم.
در عینی
که بسوی عمارت برمیگشتند، خانم ریکاردا بطرف جوجه
های مرغابی سر جنبانید و گفت درست مثل این مرغابی
در آب. |