HOME     KABULZAMIN    PHOTO   GUESTBOOK     COTACT

داستانهای عاشقانه

چاشنی زندگ

 

پل و هانریتا همدیگر را با عاشقی ملکوتی دوست میداشتند. ملاقات اولیه آنها در ساحل اقیانوس صورت گرفت. پل معشوقه را جذاب یافت، یعنی دختر سرخ گونه ای که با چتر روشن و لباس آبی رنگ از کنارش رد شده بود.

او سخت به این موجود ظریف در آن ناحیه مواج و آسمان پهناور دل باخت و حالت لطیفی را که این دختر معصوم در او برانگیخته بود با احساساتی که هوای دلچسپ دریا و خورشید درخشان و امواج در او ایجاد کرده بودند قاطی کرد.

دخترک نیز دل به او باخت چون پل به او توجه کرد. زیرا جوان بود و ثروتمند، نجیب و خوش سیما. دل به او باخت چون طبیعتاً دختران جوان دل به مردان جوانی می بازند که در گوششان سخنان فریبنده زمزمه می کنند.

آن دو سه ما در کنار هم سر کردند. دیده بر دیده هم دوخته و دست در دست یکدیگر داشتند. سلامی را که در لطافت روز نو دمیده بهم میکردند و وداعی را که شبانگه بر ماسه ها و زیر اختران در گرمای شب آرام، با نجوائی ملایم مینمودند، طعم بوسه را داشت، بوسه ای که لبان هیچیک نچشیده و لبهایشان بهچوجه با هم تماس نیافته بودند.

هرگاه سر ببالین می نهادند خواب همدیگر را میدیدند. چون دیده می گشودند، به هم فکر میکردند و بی آنکه صدا از دهانشان خارج شود، همدیگر را فرا میخواندند و با تمام وجود و روح خود همدیگر را می طلبیدند.

بعد از ازدواج بیش از هر چیز در روی زمین، همدیگر را می پرستیدند این پرستش در وهله نخست نوعی تمنای شهوانی و جسمی بود و بعد مبدل به لطافتی سپری ناپذیر گشت که از نوازشها نجیبانه و نا نجیبانه سرچشمه میگرفت. از نگاههای آنها هوس می بارید و حرکاتشان میل به بستر را در آنها بر می انگیخت.

اینک بدون آنکه بگویند، و شاید بی آنکه خود بدانند، کم کم از همدیگر خسته شدند. درست است که یکدیگر را دوست داشتند ولی دیگر چیزی نمانده بود که بروز دهند، کاری نمانده بود که انجام دهند و کلمه ای نمانده بود که حاکی از عشق باشد  ابراز دارند، انگیزه ای یا نهیبی ناشناخته که گاهی اوقات گویا تر از کلام شناخته شده است، اغلب تکرار می گشت.

خود را وامیداشتند تا شعله ها را دگر باره ملتهب سازند. شعله هائی که از هماغوشیهای اولیه رو به به خاموشی بودند، هر روز طریقه تازه ای ابداع مینمودند که برخی ساده و بعضی غیر ساده ولی بیهوده می کوشیدند تا در عروق خود حرارت ماه زفاف را بدمند.

گاهی مواقع با تحریک احساسات خود، دگر باره ساعتی هیجان می آفریدند که پس از آن مبدل به یاسی دائمی می شد.

گردشهای شبانه را در نور مهتاب و زیر درختها و روی صخره های ساحلی و هیجان جشن های ملی را آزمایش کردند.

تا آنکه یک روز صبح هانریتا به پل گفت:

آیا مرا به مهمانخانه ای می بری که شام بخوریم؟

آه البته. هر طور که بخواهی.

یک مهمانخانه مشهور؟

البته

پل با نگاهی استفهام آمیز به همسرش خیره گشته و دریافت که فکری به مخیله آن زن خطور کرده که بر زبان نرانده است.

هانریتا ادامه داد: میدانی، یک مهمانخانه: چطور بگویم؟ یک مهمانخانه شناخته شده، جائی که مردم با هم قرار ملاقات میگذارند؟

پل متبسمانه گفت: بله می فهمم یک اطاق خصوصی در یک کافه بزرگ؟

خودش است ولی در کافه ای که تو را می شناسند، جائی که قبلاً برای خوردن ناهار ... نه، شام رفته ای ... یعنی ... میخواهم ... والله جرات نمی کنم بگویم!

عزیزم حرف بزن. بین ما چیزی میتواند عیب باشد؟ ما که اسرای نداریم تا از هم مخفی کنیم.

نه جرات نمی کنم. رویم نمی شود.

آه! بگو عزیزم ... احمن نباش حرف بزن.

خوب، من می خواهم ... می خواهم فکر کنند که رفیقه تو هستم، میخواهم مستخدمین آنها که نمیدانند تو ازدواج کرده ای ، بمن بچشم رفیقه تو نگاه کنند و تو هم لااقل برای یک ساعت هم که شده در همان جائی که خاطره هائی داری، مرا رفیقه خودت بپنداری. همین، من خودم باور خواهم کرد که رفیقه تو هستم. میخواهم گناه بزرگی مرتکب شوم... میخواهم ترا فریب دهم و بتو، با خودت خیانت کنم، میخواهم یک رفیق بگیرم که البته خود تو خواهی بود ... همین، تمام شد، خیلی ناهنجار است ولی جز این چیزی نمی خواهم.

پل که بیش از اندازه سرگرم شده بود خنده سر داد و جواب داد: بسیار خوب. همین امشب به جای بسیار دنجی خواهیم رفت که مرا می شناسند.

ساعت تقریباً هفت شب بود که آن دو متبسمانه از پله های کافه بزرگی در بلوار بالا رفتند. و مرد نظیر فاتحان، تبسم بر لب راه می پیمود و زن مطیع، سر بزیر ولی سرحال قدم می زد.

هنگامیکه وارد اطاق کوچکی شدند که چهار مبل و یک چوکی مخملی سرخ تنها زینت آنرا تشکیل میداد، پیشخدمتی ملبس به لباس سیاه وارد شده و مینو غذا را تقدیم کرد.

پل مینو غذا را بدست همسرش داد و پرسید:

چه چیزی میل داری؟

پل متبسمانه رو به پیشخدمت کرد و گفت: اجازه بده خودم سفارش بدهم. این غذا ها برای ما سرو کنید: سوپ، جوجه  کباب، ران خرگوش، مرغابی به سبک امریکایی، سالاد سبزی و دسر، بهترین شامپاین را هم برایمان بیاورید.

پیشخدمت تبسمی بر لب رانده و بصورت زن جوان نگریست سپس مینو غذا را برادشت و زیر لب گفت؛ متشکرم میسوپل.

هانریتا بسیار خوشحال شد که آن مرد نام شوهرش را میداند، و در کنار هم روی چوکی نشسته و شروع به اکل غذا کردند.

دو عدد شمع اطاق را روشن کرده بودند و انعکاس آنها در آئینه بزرگی افتاده بود که هزاران نام با الماس روی آن حک شده و روی آن بلور بزرگ نوعی عنکبوت بوجود آورده بودند.

هانریتا پیمانه های شراب را بدنبال هم سر می کشید و هر چند که همان پیمانه نخست حالش را دگر گون کرده بود، باز می نوشید.

پل، تهیچ شده از خاطرات دیرین، دست همسرش را پی در پی می بوسید و از چشمهایش برقی ساطع شده بود.

هانریتا سخت از این وضع مشکوک تکان خورده احساس هیجان و سعادتی بسیار میکرد ولی در عین حال اندکی هم احساس گناه مینود. دو پیشخدمت تنومند که بیهچوجه کلامی بر  لب نمی راندند، معتاد به دیدن همه چیز و فراموش کردن همه چیز، تنها در وقت لزوم وارد اطاق شده و با سرعت و آرامش هر چه بسیار بیرون میرفتند.

در اواسط شام، هانریتا نشه شده بود، بطور جذابی نشه کرده بود و پل با نشاط و شادی حاصله از مشروب، زانوی او را با دست خود میفشرد. در این موقع هانریتا در حالیکه گونه هایش سرخ شده بود با نگاهی زنده ولی کنگ به شوهر نگریست و گفت:

آه پل اقرار کن! نمی کنی ؟ میخواهم همه چیز را بدانم.

منظورت چیست عزیزم؟

رویم نمیشود بگویم.

آه چه حرفهائی

تو هیچ رفیقه ای داشته ای ... یعنی پیش از من خیلی معشوقه داشته ای؟

پل که قدری دستپارچه شده بود، بی آنکه بداند آیا باید گذشته پرماجرای خود را تعریف کند و یا دروغ بگوید، بدو خیره شد.

هانریتا گفت: آه! خواهش میکنم بگو خیلی رفیقه داشته ای؟

ای چند تائی

چند تا؟

نمیدانم. آخر آدم که این چیز ها یادش نمی ماند.

آنها را نشمرده ای؟

البته که خیر.

آه! پس خیلی رفیقه داشته ای ها؟

بله

مثلاً چند تا؟ تقریباً...

ابداً نمیدانم عزیزم. بعضی از سالها خیلی و برخی از سالها کم تر.

مثلاً سال چند تا؟

بعضی اوقات بیست تا سی تا و گاهی چهار تا پینج تا.

آه. پس با این ترتیب از صد تا تجاوز می کنند.

بله تقریباً.

چقدر زشت.

زشت؟ آخر چرا؟

خیلی زشت است وقتیکه آدم فکر اینهمه زن را می کند... همه برهنه و همیشه ... همیشه هم یک کار را انجام میدهند . آه ! واقعاً تهوع آور است ... بیش از یکصد زن!

پل از اینکه زنش این کار را تهوع آور می پنداشت سخت حیرت کرده و با حالت تکبری که مرد ها در وقت فهماندن مطلبی به زنی را دارند که ابلهانه بوده است، گفت: خوب، عجیب است! اگر تصاحب یک صد زن تهوع آور باشد در مورد یک زن نیز همینطور می شود؟

آه نه ، بهیچوجه.

آخر چرا؟

چون در مورد یک زن وسوسه هست، عشق هست. حال آنکه در باره یکصد زن فقط هوسرانی و شهوت وجود دارد. من نمی توانم بفهمم که یک مرد چگونه میتواند با اینهمه زن که کثیف هستند سر کند.

کثیف؟ آنها پاک هستند.

چه؟ با آن کاری که دارند؟

بخاطر همان کار شان است که پاک می باشند.

مسخره است! وقتیکه آدم یادش میآید که چه شبهای را با دیگران سرکرده اند! وحشتناک است!

هیچ وحشتناک نیست و هیچ تفاوتی با نوشیدن مشروب از درون پیاله ایکه نمیدانم امروز صبح چه کسی با آن نوشیده و اینکه شسته شده یا خیر، ندارد. مطمین باش.

آه بس کن. تو داری طغیان می کنی.

پس چرا از من پرسیدی که چند تا رفیقه داشته ام؟

لحظه ای سکوت بر قرار شد. سپس هانریتا گفت: بگو ببینم، آیا رفیقه های تو همه دختر های جوان بودند؟ .... هر صد نفر آنها؟

آه نه ... نه . بعضی هنرپیشه بودند و بعضی کار های پوچی داشتند و برخی هم زنان جهان دیده بودند.

چند نفر آنها زنان جهان دیده محسوب میشدند؟

شش نفر.

فقط شش نفر؟

بله.

زیبا بودند؟

بله البته.

زیباتر از دختر های جوان؟

خیر.

هانریتا گفت: تو کدام را ترجیح میدهی؟ دختر های جوان یا زنان جهاندیده را؟

زنان جهاندیده.

آه چقدر بد سلیقه! آخر چرا؟

چون من زیاد به استعداد های آماتور توجه ندارم.

آه! تو آدم بد ذاتی هستی. میدانستی؟ بگو ببینم، آیا از آغوش یکی به آغوش دیگری پناه بردن جالب است؟

بله تقریباً.

خیلی؟

خیلی.

مثلاً چه خوبی دارد؛ فقط بخاطر اینکه آنها بهم شباهتی ندارند؟

فکر می کنم.

آه زنها شبیه هم نیستند؟

نخیر بهچوجه.

خیلی عجیب است! مثلاً از چه لحاظ باهم فرق دارند؟

از هر نظر.

از حیث اندام؟

بله از حیث اندام.

تمام اندامشان؟

پل جواب داد: بله تمام اندامشان.

دیگر کجا؟

خوب طرز رفتار شان، به آغوش کشیدن، حرف زدن و کار های دیگر.

آه! پس این تغیر وضع جالب است؟

بله.

نگاهی خیره در چشمهای آن زن پدیدار شد و لحظه ای بعد با صدائی که گوئی از دور دست میآید، گفت: مردها هم همینطوری فرق می کنند؟

این یکی را نمیدانم.

نمیدانی؟

نخیر.

حتماً با هم فرق دارند.

شاید.

هانریتا ساکت ماند و به پیاله شامپانی در دست خود خیره گشت. پیاله پر بود و وی بدون تامل برای تجدید نفس آنرا سرکشید. از چشمهایش برق خیره کننده ای ساطع بود.

هنگامیکه پیشخدمت مجدداً پدیدار شده و میوه و دسر را آورد، هانریتا پیاله دیگری را در دست گرفته بود و در حالیکه بر آن مایع شفاف و زرد رنگ مینگریست، چنانکه گوئی درون آن چیز های ناشناخته ای را می بیند، با صدای پر تعمق گفت: فرق دارند ... از هر لحاظ بیش از صد تا ... بله، فکر می کنم حالا کاملاً فهمیده باشم.

پل از دیدن تبسم مرموزی که نقش بر لبهای آن زن گشته بود بطرز غریبی احساس ناراحتی کرد.