|

HOME KABULZAMIN
PHOTO
GUESTBOOK
COTACT

داستانهای
عاشقانه

حقیقت برترین
گوهر هاست
در دیوار
های شهر روم و در پای تپه (آون تین) سنگ عجیبی
وجود دارد که شبیه سنگ آسیا بوده و روی آن صورت
موجودی نیمه انسان و نیمه شیر بطور برجسته بچشم
میخورد که دهان آن بازمانده و حتی امروزه نیز آنرا
سنگ حقیقت گو می نامند که دلیل آن ذیلاً شرح داده
میشود. در روزگاران پیشین، زمانی که مردم برای
قانع کردن یک شاکی تنها به سوگند اکتفا میورزیدند
و یا تاری از سبیل خود را بعنوان گروگان به طلبکار
می سپردند، برای قانع کردن مدعی، دست خود را در
دهان شیر سنگی مینهادند و سوگند یاد میکردند و
هرگاه سوگند آنها دروغ می بود، دهان شیر سنگی بسته
می شد و تا زمانی که متهم اعتراف به گناه خود
نمیکرد، دستش را رها نمیکرد ولی چنانچه حقیقت امر
را ابراز میداشت، دهان شیر بسته نمیشد و از وی رفع
اتهام می گشت.
در دوران
قدرت رومیها سردار مقتدری موسوم به (سی پیو تور
کاتوس) زندگی میکرد که اصل و نسبش به سزار ها
میرسید. آن مرد با یک زن نجیب رومی ازدواج کرده
بود که (آینا سابلینا) نام داشت و زنی بود بیست و
سه ساله، بینهایت وجیه و فتان.
چنین
اتفاق افتاد که روزی سردار برای شرکت در جنگی که
در امتداد دانواب بوقوع پیوسته بود، ترک خانه و
شهر خود را کرد تا عده ای از شورشیان بربر را
سرکوب نماید.
جنگ سختی
در گرفت و رومیهای بیشماری کشته شدند و بعلت بد
مسافت هیچکس مطلع نشد که چه کسی مرده و که زنده
مانده است.
(آینا)
به شنیدن خبر کشته شدن رومیها، از فرط اندوه بیمار
شد زیرا حتم داشت که شوهرش نیز بقتل رسیده و ویرا
در عین شباب بیوه گذاشته است. جمله حکیمان و اطباء
به بالین او رفتند اما دارو و درمان هیچکدام موثر
واقع نشد. افراد خانواده اش سخت بوحشت افتادند و
آنگاه خبر دار شدند که اخیراً طبیبی جوان از یونان
وارد شده موسوم به ( آرسینوس روفوس) که اصلاً رومی
بوده و علم طب را در یونان فرا گرفته.
روفوس به
عیادت بیمار زیبا رفت و از همان نظر اول دل به او
باخت و هر روزه به دیدن وی میرفت و پس از مدتی
طبیب جوان پرده از راز دل برداشت و در نهایت مسرت
دریافت که این عشق بر وجود (اینا) نیز پنجه
افکنده.
آن زن با
خود اندیشید تردیدی نیست که شوهرم کشته شده و من
نمی توانم هیچ جوانی زیباتر و ثروتمند تر از
(روفوس) پیدا کنم و می توانم بزودی با همدیگر
ازدواج کنیم.
ولی در
تمام مدت وجدانش او را میازرد زیرا هر چند گاه
یکبار با خود می اندیشید که شاید شوهرش زنده باشد
و در آنصورت عمل وی زنا محسوب خواهد گشت، اما
(روفوس) بیش از اندازه سماجت بخرج میداد بطوریکه
سرانجام موفق شد رویا های خود را به حقیقت مبدل
سازد.
این
روابط بسیار نزدیک مدت چند هفته ادامه داشت و
هیچکس نیز بوئی نمیبرد ولی علیرغم تمام راز داری،
خانواده شوهر آن زن مشکوک شدند و در همین موقع بود
که خبر رسید (تورکاتوس) زنده و سالم می باشد بهمین
جهت برایش خبر فرستادند که هر چه زودتر به خانه
برگردد زیرا آبروی خانواده اش در خطر میباشد.
سردار به
خانه برگشت و بیش از همه مورد استقبال همسرش آینا
قرار گرفت. تورکاتوس نظر به عشق بیش از حدی که به
همسرش داشت شایعات منتشره درافواه و سخنان خانواده
اش را درمورد خیانت همسرش قبول نکرده و از آنها
اتخاذ سند ننمود.
ولی هر
قدر که کمین گرفت، موفق به کشف چیزی نشد زیرا
همسرش و (رفوس) در روابط حسنه خود حداکثر دقت را
بکار می بردند.
روزی
شوهر به همسرش گفت: عزیزم: من باید هر چه زودتر به
جنگ برگردم ولی لازم است بگویم موضوعی هست که مرا
نگران و ناراحت ساخته و روحم را چون خوره میخورد.
آینا با
شیرین زبانی گفت: تو نباید راز دل از من پنهان کنی
زیرا یک زن باید از ناراحتیهای شوهرش آگاه باشد.
بگو ببینم موضوع از چه قرار است؟
تورکاتوس
قدری تردید نمود ولی سرانجام سوءظن فامیل خود را
بیان داشت و گفت که اگر آینا رضایت بدهد که به
حضور سنگ حقیقت یا شیر سنگی برود و سوگند وفاداری
یاد نماید، هم خیال او و هم خانواده اش آسوده
خواهد شد.
آنگاه
اضافه کرد: آینای عزیز! من کاملاً میدانم که این
سوگند لازم نیست و تو بمن وفادار می باشی اما برای
رفع شک و شبهه خانواده ام بهتر است رضایت بدهی تا
من نیز با خاطری آسوده به جبهه بروم.
آینا با
وحشتی درونی لکن با خنده ای ظاهری، گفت: همین
موضوع ترا رنج میداد عزیزم؟ البته که من این کار
را خواهم کرد ولی فکر نمیکنی این عمل باعث شود
مردم ترا مردی حسود و سوءظنی بنامند؟
شوهرش
گفت: اشکالی ندارد، تو قسم یاد میکنی!
ــ
البته، من حاضر هستم و هر چه زودتر که این کار
صورت بگیرد بهتر خواهد بود.
همان روز
آینا با معشوقش ملاقات کرد و جریان را بوی اطلاع
داد اما (روفوس) برای گریز از این بلا هیچ راهی
نمیدانست و از فکر اینکه آینای محبوبش در میان
دندانهای شیر سنگی خورد شود، تنش به لرزه افتاد و
برای مشورت به حضور مرد دانا و ریاضت کشی رفت.
پیر گوشه
گیر گفت: جوان تو باید خودت را بصورت زارعی مسکین
و بدبخت تبدیل کنی و اصطلاحات زارعین را یاد بگیری
و یک عدد مقاش مخصوص که زارعین برای خارج کردن خار
از پاهای خود بکار میبرند تهیه کنی و حتی یک عدد
خار کوچک هم برای زمان مورد نظر بیابی.
روفوس با
عصبانیت گفت: من که سر در نمیارم. آخر مقاش و خار
برای چیست و ...
پیر مرد
حرف او را قطع کرد و گفت: صبر کن. باید به ترتیبی
که گفتم لباس بپوشی و بطرف گذرگاه بروی و منتظر
شوی. اینجا همان نقطه ای است که آینا باتفاق شوهر
و خویشاوندانش از آن خواهد گذشت تا بطرف شیر سنگی
برود. تو باید به او خبر بدهی که لباس مبدل به تن
کرده ای و وی بمحض رسیدن به تو وانمود کند که خاری
به پایش رفته و تو بوسیله آن مقاش خار را از پایش
بیرون میکشی پایش را بدست بگیر و چنانچه گوئی
مشغول بیرون کشیدن خار هستی آنرا فشار بده و
بوسیله خاری که قبلاً تهیه کرده ای پایش را مجروح
کن. وقتیکه آنها خون و خار را ببینند، آینا و
همراهانش بطرف شیر سنگی خواهند رفت و اینا سوگند
یاد خواهد کرد. بیا تا بگویم چه سوگندی را باید
یاد کند...
روفوس
سرش را جلو برد و پیرمرد در گوشش نجوا کرد و جوان
عاشق خنده سر داد.
چون ساعت
سوگند فرا رسید، و چون همه چیز آماده شد و آینا از
نقش خود آگاه گشت بطرف گذرگاه رفته و ناگهان جیغی
کشید و گفت که خار به پایش فرو رفته. سپس مرد
زارعی را که لباس ژنده برتن داشت و ریش پر پشمی
صورتش را پوشانیده بود فرا خواند تا خار را
بوسیله مقاش از پایش بیرون کشد. همه چیز طبق نقشه
پیش رفت و آینا با سری برافراشته، در حالیکه بر
دوش شوهر تکیه زده بود، دست خود را تا آرنج در
دهان شیر سنگی فرو کرد و با صدای رسا و کلماتی
شمرده گفت:
سوگند
یاد میکنم که از وقت ازدواجم با سیپو تورکاتوس و
حتی پیش از آن ، هیچ مردی جز شوهرم بمن دست نزده
مگر مرد مهربان و نیکوئی که اندکی پیش خار از پایم
بیرون کشید.
دهان
وحشتناک شیر سنگی همچنان بازماند و آن عهده که به
اینا اتهام زده بودند شرمنده و خجل، با سری افکنده
بسوی خانه رفتند و تورکاتوس نیز با خاطری آسوده به
جنگ رفت و آینا نیز همواره از دردی ناشناخته رنج
می برد که فقط دارو و درمان پزشک جوان یعنی
(روفوس) قادر به معالجه و تسکین اش بود و بس .
|