|

HOME KABULZAMIN
PHOTO
GUESTBOOK
COTACT

داستانهای
عاشقانه

انگشتر و جوراب
روزی که
هــــوا صاف بود، قایقی اجـــــاره کردم و همراه
مادموازل زیبا به باغ خصوصی با صفـــائی رفتــــم.
صاحب باغ
مرا بخوبی می شناخت و در ارزای چند سکه، در باغ را
گشوده و آنجا را در اختیار من گذاشته بود تا
هرگونه که بخواهم از آن استفاده کنم و من بارها از
این نعمت بهره برده بودم.
پس از
آنکه با دخترک تنها ماندم، مشکل من شروع شد، زیرا
وی آنقدر جوان و معصوم بود که روش های گستاخانه
پیشین تنها موجبات وحشت او را فراهم میآوردند.
برای نشان دادن نمونه ای از این ساده لوحی و سادگی
کودکانه، بگذارید ماجرای خود را تعریف کنم. بمحض
آنکه وارد باغ شدیم، دخترک شروع به دویدن بین
درختها کرده و مرتباً خنده میکرد. در حالیکه مایل
بودم موجبات خوشایند او را فراهم آورم و در عین
حال خود را نیز متمتع سازم گفتم: بسیار خوب من هم
دنبال تو میدوم، ولی یک شرطی دارد و آن اینکه
بازنده باید هرچه را که برنده دستور بدهد، انجام
دهد، موافق هستی؟
دخترک با
سادگی خود گفت: موافقم.
حتماً
فکر می کنید که من قصد داشتم برنده شده و بعد
پاداش خود را بصورت عشق طلب کنم، اما خیر، این
عمل، بسیار نامنصفانه می شد من قصد داشتم بگذارم
که او برنده شود تا خود را در اختیار تمایلات خیال
انگیزش بگذارم. و چنانچه ملاحظه خواهید کرد، سیاست
من موثر واقع شد. برای حدود مسابقه دویدن، مسافت
کوتاهی را قرار گذاشتیم که آلاچیقی بود زیبا.
مسابقه آغاز شد. در عینی که به خط پایان مسابقه
نزدیک میشدیم، گذاشتم تا دخترک از من سبقت بگیرد و
چون به آلاچیق رسید، خود را بر زمین انداخت و نفس
زنان و خنده کنان گفت: من برنده شدم. باید دستورات
مرا اجرا کنی!
کنارش
زانو زده و گفتم: فرمان بده.
دخترک
لحظه ای فکر کرد و لبهایش را غنچه نمود و بعد حلقه
ای را از انگشت خود خارج ساخت و گفت: پشت به من
کن.
اطاعت
کردم و متحیر شدم که چه نیتی دارد. لحظه ای بعد
گفت:
حالا
برگرد. من انگشتر خود را پنهان کرده ام و تو باید
آنرا پیدا کنی.
این بازی
کودکانه باب طبع من نبود و جواب دادم: بسیار خوب.
ولی آنرا کجا پنهان کرده ای؟ در علف؟
خنده
کنان گفت: خیر پیش خودم است.
هرگاه
زنان دیگری بودند این سخن را بمنزله دعوتی برای
دست درازی تعبیر میکردم اما میدانستم که این دختر
جوان از روی پاکی این عمل را انجام داده. باری با
این پیشنهاد، هوسی بسیار بر من چیره شد.
آیا
خواننده مرا بخاطر نقشه هایم در مورد این دختر
جوان ملامت می کند؟ در پاسخ باید بگویم که زیبائی،
اندام، عطر و جاذبه او پرده بطلان بروجدان هر کسی
می کشید.
جیب هایش
را جستجو نمودم چین های بلوز و دامنش را گشتم. کفش
هایش را بررسی کردم و جورابهایش را از نظر
گذارانیدم. در این لحظه هوس من به حدی رسیده بود
که احساس گیچ کننده ای بمن دست داده لیکن جز جستجو
معصومانه خود عملی انجام نمیدادم و عاقبت الامر
انگشتر را پیدا کردم.
دخترک
پرسید: چرا میلرزی؟
گفتم: از
فرط هیجان میلرزم ... زیرا انگشتر را پیدا کرده
ام.
اما حالا
بیا ...
از جا
برخاسته و افزودم حـــــــالا باید تلافی کنـی .
آنسوی باغ الاچیق دیگری وجود دارد. حاضری تا آنجا
بدویم؟
موافقت
کرد و مجدداً شروع به دویدن کردیم. این بار مسابقه
را به نفع خود خاتمه دادم. سینه زیبایش در حال
تنفس سریع بالا و پائین میرفت و تبسم کنان گفت: ای
برنده حالا چه جایزه ای میخواهی؟ فرمان بده.
در جیب
خود هدیه ای برایش داشتم ... هدیده ای که چند روز
قبل خریداری کرده بود. بعنوان برنده مسابقه ثانوی،
فرصتی برای تقدیم هدیه خود یافته و گفتم: دستور
میدهم که جوراب خود را با مال من عوض کنی.
گره ای
بر ابرو انداخت، اما نه گره آزردگی و بسادگی گفت:
اما جوراب تو مردانه است.
بهر حال
دستور میدهم و تو باید اطاعت کنی.
دامن خود
را بالا زده و جورابش را خارج کرد و بمن داد. من
نیز هدیه اش را از جیب بیرون کردم. یک جفت جوراب
زنانه بسیار زیبا نازک. با خوشحالی گفت: آه چقدر
زیبا!
گفتم:
ممکن است ... آنها را به پایت کنم؟
گفت:
البته که می تواند.
با لرزشی
تازه، یکی از جورابها را به پایش کردم و در عین
حال به مبارزه با نفس خود پرداختم و پیش از آنکه
دومین جوراب را بپوشانم، وی دستم را گرفت و گفت
آه، روی جوراب یک مطلبی نوشته شده ... آنرا برایم
بخوان.
او راست
میگفت قبلاً خواسته بودم تا بر لبه جوراب شعری را
دوره دوزی کنند بدین مضمون:
ای هدیه
خوشبخت
ای جوراب
عشق
همواره
خاطر آسوده دار
زیرا که
بهشت بالا است.
خنده ای
کردم ولی دخترک معصوم متوجه معنای خاص مصرع آخر
نشده و گفت: شعر قشنگی است ولی چرا می خندی؟
دریافتم
که این سوال همان فرصت مناسبی می باشد که مترصدش
بودم به آرامی و حوصله و با ملایمت و نرمش، معنای
این آخرین سطر را، معنای زندگی را، برایش شرح
دادم.
|