HOME     KABULZAMIN    PHOTO   GUESTBOOK     COTACT

درد زندگی

 امروز که نوبت جوانی من است، می نوشم که از آنکه کامرانی من است، عيبم مکنيد. گرچه تلخ است خوش است، تلخ است، از آنکه زندگانی من است. گر آمدنم به من بدی، نامدمی. ور نيز شدن بمن بدی، کی شدمی؟ به زان نبدی که اندر اين دير خراب، نه آمدمی، نه شدمی، نه بدمی. از آمدن و رفتن ما سودی کو؟ وز تار وجود عمر ما پودی کو؟ در چنبر چرخ جان چندين پاکان، می‌سوزد و خاک می‌شود، دودی کو؟

 افسوس که بی‌فايده فرسوده شديم، وز داس سپهر سرنگون سوده شديم، دردا و ندامتا که تا چشم زديم، نابوده به کام خويش،‌ نابوده شديم! با يار چو آرميده باشی همه عمر، لذات جهان چشيده باشی همه عمر، هم آخر کار رحلتت خواهد بود، خوابی باشد که ديده باشی همه عمر! اکنون که ز خوشدلی به جز نام نماند، يک همدم پخته جز می خام نماند؛ دست طرب از ساغر می بازمگير امروز که در دست به جز جام نماند! ای کاش که جای آرميدن بودی، يا اين ره دور را رسيدن بودی؛

 کاش از پی صد هزار سال از دل خاک، چون سبزه اميد بر دميدن بودی! چون حاصل آدمی درين جای دو در، جز درد دل و دادن جان نيست دگر؛ خرم دل آن که يک نفس زنده نبود، و آسوده کسی که خود نزاد از مادر! آنکس که زمين و چرخ و افلاک نهاد، بس داغ که او بر دل غمناک نهاد؛ بسيار لب چو لعل و زلفين چو مشک در طبل زمين و حقه‌ی خاک نهاد! گر بر فلکم دست بدی چون يزدان، برداشتمی من اين فلک را ز ميان؛ از نو فلک دگر چنان ساختمی، کازاده به کام دل رسيدی آسان!