*وطن !*
با بال خیال پریدن ورفتن من
آنسوی جهان که نام دادند وطن
پرواز خوش و عجیب وپرخاطره بود
شد از نظرم هزارها کوه و دمن
کوه های بلند و دره های سرسبز
گلها و نوای بلبلان بود و چمن
جایی برسیدم که در آنجای نبود
جز نالۀ مظلوم و تنی زاغ و زغن
دیدم دگران را که همه مشغولند
در گور کنی و مرده داری و کفن
مشتی زکفن کشان پرزرق و براق
مشغول کفن کشی و نیرنگ وفتن
جمع دگری زنخ پر از ریشه و پشم
خوکرده به گنده گی و غرقه به لجن
روز همه راسیاه و دیجور کنان
خواهند که خورشید ببندند به رسن
گفتم عجبا جه نام دارد اینجا
گفتند که این خطۀ افغان و ترا هست وطن
