سنگسار
نمی شد باورش کردن ...
که تو خواهر، برادر، دوست ، ای
انسان !...
تا اینقدر انسان دشمن و نا مهربان باشی !
مگر آنگاه که بیرحمانه سنگی بر سرم پرتاب
کردی،
و من در عمق احساسم چشیدم طعم تلخش را
یقینم شد ...
و دانستم ،
که انسان ،می شود نا مهربان باشد...
که انسان میتواند خصم جان باشد ...
*****
در آن هنگام که من آماجتان بودم ،
وبر فرقم فرو میریخت سنگها تان !
به گوشم مینشست تیر صدا ها نیز !
از آن پیکانهای صوتی زهری ،
یکی زهرش قویتر بود .
و آن ، « الله أکبر » بود !
آری نعرهء « الله أکبر » !....
*****
پیکارجو
22/12/2008
