HOME     KABULZAMIN      PHOTO   GUESTBOOK     COTACT

اشعار ارسالی

سنگسار



نمی شد باورش کردن ...

که تو خواهر، برادر، دوست ،  ای انسان !...

تا اینقدر انسان دشمن و نا مهربان باشی !

مگر آنگاه که بیرحمانه سنگی بر سرم پرتاب کردی،

و من در عمق احساسم چشیدم طعم تلخش را

یقینم شد ...

و دانستم ،

که انسان ،می شود نا مهربان باشد...

که انسان میتواند خصم جان باشد ...

*****

در آن هنگام که من آماجتان بودم ،

وبر فرقم فرو میریخت سنگها تان !

به گوشم مینشست تیر صدا ها نیز !

از آن پیکانهای صوتی زهری ،

یکی زهرش قویتر بود .

و آن ، « الله أکبر » بود !

آری نعرهء « الله أکبر » !....

*****

پیکارجو

22/12/2008