HOME     KABULZAMIN      PHOTO   GUESTBOOK     COTACT

اشعار ارسالی

غم مزدور وفقیر



به استقبال از غزل حا فظ که به آن عنوان « قامت دوست » داده اند و درآن  گفته
است:

فاش میگویم و از گفتۀ خود دلشادم

بندۀ عشقم و از هر دو جهان آزادم


********

راست میگویم و بر گفتۀ خود ایستادم

پیرو عقلم و از سفسطه ها آزادم

این جهان با همه وارو نه گی اش جای منست

نکنم شکوه زرنجی که در آن افتادم

نه ملک بودم و نی حور و نه فردوس نشین

از ازل بوده زمین خانه و هم بنیادم

نه بهشت دگری خواهم و نی دوزخ و نی روزجزا

این زمین است بهشت من وزان دلشادم

نیست بر لوح سرم جزغم مزدور و فقیر

چه کنم فکر دگرراه نبرد بر یادم

بخت وطالع همه اش ساختۀ دست منست

می نگویم که نگون بخت چرامن زادم

تاشدم عربده جوی دِژ سرمایه وظلم

هر دم امید نوی داده مبارک بادم

خون دل خوردن مردمک دیده چرا

که کلید در بیداد به مردم دادم

مچکان اشک و بیا خنده کنان رزم نما

که من آن رسم کهن جمله به باطل دادم

 2009/04/09

1388/01/20