درم نیست
ای مه منما روی كه امشب
پدرم نیست
ای تاره چه تابی به سرم، تاج سرم نیست
مردی كه پر از نور نمودم دل و دنیا
ای شمس، برو دور كه نور نظرم نیست
از پیش بسی شام مرا تار تر آید
روشن دگر از دیدن رویش سحرم نیست
بنگر كه چه رنگیست مرا قطره هر اشك
از سرخی خونی كه میان جگرم نیست
محروم شد از ریختن امروز به پایش
آن دانه اشكی كه به چشمان ترم نیست
در گوشه ای از باغ عمر زار نشستم
نالان، كه پریدن هوس بال و پرم نیست
هر آنچه به سر آیدم از گردش گردون
ترسی ز غم گردش دور و قمرم نیست
تا راه نمای ره شاكر پدر اوست
پس گفته نشاید كه چراغ سفرم نیست
