HOME     KABULZAMIN      PHOTO   GUESTBOOK     COTACT

اشعار ارسالی

كاش میشد

  

كاش میشد دشمنی در بین مردم عار بود
كاش میشد دوستی از آنچه هست بسیار بود
كاش در فصل گرفتار غم قحطی رحم
جنس غمخواری فراوان بر سر بازار بود
كاش یاری را وفا میبود و پیمان را بقا
مردمان را عادت پابندی گفتار بود
ای بدا! آدم فراوان ا ست اما  یار كم
كاش میشد در جهان تا هر كسی را یار بود
صاحب قدرت نمینوشید خون بینوا
كاش شیران از شكار آهوان بیزار بود
آدم ایستاده ای، افتاده ای را دستگیر
چاره مندی چاره ساز آدم نا چار بود
گر چه هر دل را شفای درد در دست خداست
یك دو همدردی كنار بستر بیمار بود
كاش میشد در جهانی كه وفایش كس ندید
شمع با پروانه و گل هم به بلبل یار بود
كاش شاكر تا ثبوت مردی و مردانه گی
در تواضع و مروت، نه كه در پیكار بود