بوی مرگ
وقتی
كه باغبان، در سوگ گل نشست
وقتی كه شاخه ها، در باغها شكست
وقتی كه سبزه ها، روی زمین نرست
این دشتهای خالی پر خاك اسفناك
قلب مرا فسرد
ویرانه های شهر ستمدیده های عصر
... روح مرا فشرد
در زیر سنگها،در لای خشتها
در این خرابه ها
در كوچه های مانده به یاد گم از نگاه
دنیای آرزوی مرا خاك خورده است
خاكم به سر...كه خاك مرا باد برده است
با میله تفنگ . . .در باغ خاطرات من آتش
فگنده است
در این خرابه ها
من بیم قلب مردم محكوم گشته را
با رنج و تشنه گی ، مرگ و گرسنه گی
در عین بیگناهی ... احساس میكنم
من وحشت فنای آبرو
افسرده گی مرگ آرزو
من بوی خون و نفرت و بارود و دود را
بوی قساوت دل مردان تشنه را
مردان خسته را
من بوی مرگ رحم به انسان و نام او
من بوی مرگ لذت باور به دوستی
باور به اعتماد ، باور به راستی
باور به عشق را ... احساس میكنم
من بوی مرگ را . . . احساس میكنم!
