گنه كیست؟
گلهای گلستان شده پرپر گنه كیست
صحرا و دمن سوخته یكسر گنه كیست
افروخته تا در دل من آتش نفرت
بر خرمنم انداخته اخگر گنه كیست
ای باده پرستان دل ساقی كه بیازرد
بشكست اگر شیشه ساغر گنه كیست
دیروز سراسر گنه روس و فرنگی
امروز بگو جان برادرگنه كیست
امروز اگرسنگ دل مرد مسلمان
بیرحمتر است از دل كافر گنه كیست
مردی كه نمیكرد به كس گردن و سر خم
با هر كس و ناكس شده چاكر گنه كیست
زد چشم به در حلقه كه مهمان به در آید
كس حلقه نكوبیده چو بر در گنه كیست
تا نه گنه من بود و نه گنه تست
معلوم نشد هیچ كه آخر گنه كیست
شاكر نسرودی غزلی تازه و زیبا
كس تا نكند شعر تو از بر گنه كیست
