HOME     KABULZAMIN      PHOTO   GUESTBOOK     COTACT

اشعار ارسالی

بی وفایی

 

میروی با دیگران و بیوفایی میكنی  
تا به كی ای آشنا نا آشنایی میكنی
میكنی تعبیر قانون خدایی رنك رنگ 
رنگباز من مگرقصد خدایی میكنی
میكشی از خویش و اما میپرستی غیر خویش 
با وفای من چرا این بیوفایی میكنی
تا اگر روزی رسد بیگانه آخر با هدف
هم مرا هم خویشتن را آخر فدایی میكنی
این چه بیرحمیست كه حق ناروا در دست تست
این چه ظلمست كه به حقم نا روا یی میكنی
ای ستمگر تا سحر برما ستمگاری چرا
ای بلای جان چرا امشب بلایی میكنی
جای آبادی همی سازی خرابی اختیار  
از سر جهل است یا از بی حیایی میكنی
ای پر طاوس باغ آرزوهای دروغ  
پیش هر بیگانه تا كی خوشنمایی میكنی
تا بپوشی سینه عریان حق را از نظر  
با قبا در دیده ام دیده درایی میكنی
ای غلط پندار من، فگر خطا داری به سر 
ای خطا اندیش من، كار خطایی میكنی
در گلو ای بغض دل تا چند خواهی شد گره 
تا به كی ای ناله در دل بیصدایی میكنی
ای دل آواره من از چه مینالی چنین 
شكوه از جور زمان، یا از جدایی میكنی
از سر بیهوده گی، ای شیخ در محفل چرا
با ز منطق عاریان چون و چرایی میكنی
ای مه زیبای دانش، در شب یلدای جهل 
عاقبت دانم كه بر ما روشنایی میكنی
در ره پر پیچ و تاب سنگلاخ زندگی